آيا نگاه ما به خودمان و به ديگران، براساس چنين واقعيتي شگفتانگيز و درعين حال تكاندهنده شكل گرفته است؟ آيا در سياستها و برنامهها و تحليلها و توصيههايمان، اين اصل انكارناپذير را مبنا قرار ميدهيم و براي هر فردي مدل متناسب با هويّت وجوديِ منحصر به فردش داريم؟ و براساس چنين مدلي با وي رفتار ميكنيم؟ يا همه را در يك قالب ميريزيم و بر مبناي فرض نادرستِ همساني افراد نوع بشر، يا، در بهترين شرايط، با توجه به وجود تفاوتهاي فردي جزئي و كم اهميت، حكم ميرانيم؟
هر انساني، در روي كرهزميني كه چهار ميليارد سال عمر دارد، فرصتي كوتاه در اختيار دارد كه چون برق ميگذرد. هنوز با زندگي آشنا نشده و آن را درك نكرده و برايش معنا و فلسفهاي تعريف نكرده، بايد برود. اگر بخت با او يار باشد، ميفهمد كه فرصتي نادر به نام زندگي در اختيار دارد كه ارزشش با هيچچيز قابل قياس نيست. تنها در چنين شرايطي است كه بودن به ارزش غايي تبديل ميشود و قطب نمايي ميشود براي پيمودن راه دشوار زندگي، در ميانة راه پر گرداب و بحران خيز عصر حاضر.
سؤال اساسي اين است: آيا حكومتهايمان به عنوان نظامهايي ساختة دست انسان كه مأموريت اخلاقيشان اين است كه با استفاده از اختيارات تفويض شده از جانب مردم، منابع موجود را در جهت رفاه و توسعة مستمر و شكوفايي استعدادهاي بالقوه و از آن مهمتر فراهم آوردن زندگي باكيفيتي درشأن انسان و براي همة اعضاي جامعه به كارگيرند، دربارة زندگي اين گونه ميانديشند؟ آيا زندگي تك تك افراد جامعه را فرصتي منحصر به فرد در عرصة كيهان تلقي ميكنند و نفس زندگي را به عنوان ارزشي متعالي در سلسله مراتب ارزشهايي كه تعريف كردهاند، در صدر قرار ميدهند؟ واقعأ دربارة طبيعت انسان چه تصوري داريم؟ چند بار از خود پرسيدهايم انسان چيست و چه طبيعتي دارد؟ آيا حكومتها و دولتها و خانوادهها در رابطه با انسانها و در رابطه با جوانان و در رابطه با دختران و پسران جوان چنين دركي از طبيعت انسان دارند و براي حيات منحصر به فرد هر انساني اين گونه ارزش قائلند؟
در انديشة كيفيت زندگي و مديريت كيفيت زندگي، و از آن مهمتر در انديشهاي كه به تازگي با نام شاخص خوشبختي وارد ادبيات توسعه شده، بازتابي از اين طرز فكر به چشم ميخورد. در ايران، مسؤلان برنامهريزي و سياستگذاري توسعه، هنوز به اين دو مفهوم توجهي نشان ندادهاند و كيفيت زندگي و خوشبختي، غايت توسعه و هدف برنامههاي توسعة ملي تلقّي نميشود. اما كشور كوچك و گمنامي چون بوتان از سال 1975 به اين سو، به ابتكار پادشاه آن كشور و با استفاده از اقتدار تام و قدرت مطلقة نظام پادشاهي، سعي دارد به جاي شاخص توليد ناخالص ملي، از شاخص خوشبختي ناخالص ملي (Gross National Happiness)، براي سنجش عملكرد حكومت و دولت استفاده كند.
آيا واقعأ براي علم، تكنولوژي، مديريت و حكومت و برنامهريزي و سياستگذاري توسعه، هدفي مهمتر از تلاش در راه بهبود مستمر كيفيت زندگي انسان و فراهم آوردن شرايطي كه درآن افراد جامعه از بودن خود و از زندگي خويش لذت ببرند، ميتوان تصور كرد؟
اكنون ميخواهم قدري دربارة اين دو مفهوم سخن بگويم : كيفيت زندگي و شاخص خوشبختي. اما پيش از آن بد نيست بر مهمترين ويژگيهاي جهان معاصر كه زندگي انسان در متن آن جريان دارد، نگاهي كوتاه بيفكنيم.
جهان معاصر جهاني است پرتوفان و بحرانخيز. جامعة جهاني اكنون در چرخشگاهِ تمدنيِ بيسابقهاي قرار گرفته است. تحولات پرشتاب علمي ـ تكنولوژيك عامل اصلي چنين وضعيتي است. درچنين وضعي، بنيانها و شالودههاي اصليِ زندگيِ فردي و اجتماعي كه به انسان در برقراري تعادل وجودي كمك ميكردهاند ـ به معناي تعادل ميان دنياي درون و محيطي كه فرد در تعامل با آن قرار دارد ـ فرو ريختهاند. مهمترين اين شالودهها، ارزشها و هنجارهايي است كه در گذشته راهگشاي فهم و حل مسائل بودند ولي امروزه ديگر چنين نيستند. نسل جديد، هنجارها و معيارها و ارزش ها و سنتهاي موجود را منسوخ و مسئله آفرين ميداند و نه تعادل بخش و كارساز. مشكل آنجاست كه نظام جديد و بهتري نيز جايگزين نشده است. در نتيجه، افراد و نهادهاي اجتماعي در فضايي حضور دارند كه بيشتر به سياهچالي شباهت دارد كه نيروها و انرژي هاي سازندة نسل حاضر و نسل قبلي را در خود ميبلعد. شكاف رو به گسترش نسلها، نشانة بارزي از اين واقعيت است. از سوي ديگر، در خانواده، پدر و مادر، اقتدار خود را كه برخاسته از مرجعيت و مشروعيتشان بود، از دست دادهاند. در نسل گذشته، اين مرجعيت و مشروعيت به طور طبيعي از دانستهها و تجربههاي مفيد پدر و مادر برميخاست كه فرزند در برابر آن تسليم بود. ولي كودكان و نوجوانان معاصر، به دليل دسترسي راحت و ارزان به منابع گسترده اطلاعات و دانش و دانايي، كه انقلاب ICT آن را ميسر ساخته، دربارة بسياري از موضوع ها، بيش از والدين خود ميدانند. در نتيجه وقتي پدر و مادر در برابر سؤالهاي عجيب و تازة آنان حيرتزده پاسخ ميدهند "نميدانم"، پايههاي آن مرجعيت و مشروعيت سست ميشود و ديگر اقتداري نميماند كه با آن فرزند را طبق الگوي مطلوب خود بار بياورند. آن الگوي مطلوبي كه پدر و مادر براي فرزند در ذهن دارند، نيز خود از ديد فرزند بوي نا و كهنگي ميدهد. نسل جديد براي يافتن الگوي مناسب خود، به تنوعي گيجكننده از منابع و مراجع متعددي روي ميآورد كه از اينترنت و ماهواره و همسالان حاضر و غايب و ... به دست آورده است. و اغلب، در ميان آنها، سردرگم و گيج ميماند و بدون اتكاء به مرجعي مطمئن و قابل اعتماد، در ميانة راهِ دشوار و پر سنگلاخ زندگي بي پناه و ناتوان رها ميشود. اقتدار متمركز و بلا منازع پدر و مادر در نسلهاي قبلي دستكم اين حسن را داشت كه اگر جوان الگوي تحميل شده را نميپسنديد، به دليل نداشتن حق انتخاب و حق نظر، منتظر ميماند تا در سنين بالاتر راه خود را انتخاب كند.
از سوي ديگر بشر وارد عصر بحران شده است. بحران، وضعيتي است كه در آن سيستم از وضعيت تعادل خارج ميشود و قانونمندي مرسوم بر آن حاكم نيست. و عصر بحران بدان معناست كه بحرانها زنجيرهوار رخ ميدهند. هنوز بحراني از بين نرفته، بحراني تازه ظاهر ميشود. واقعيت آن است كه الگوهاي ذهني و رفتاري انسان در عصر ثبات و تعادل شكل گرفتهاند و در وضعيتهاي بحراني نميتوانند كارساز باشند. افزون بر آن، هنوز انسان نپذيرفته كه وارد عصر بحران شده و بحران امري است طبيعي و تعادل و ثبات امري است بعيد و با احتمال بسيار كم.
همين چند نكته كافي است تا متوجه شويم كه محيط زندگي انسان از بُن دگرگون شده است. ولي انسان براي دست و پنجه نرم كردن با مسائل تازة عصر حاضر، به دانش و مهارت و تواناييهاي لازم مجهز نيست. نظام آموزش رسمي و غيررسمي و خانواده و جامعه به طور كلي، افراد را براي زمانه اي آماده ميسازند كه از دست رفته است. در چنين وضعيتي است كه ادارة زندگي براي همه دشوار مي شود. در چنين وضعيتي است كه طرح بحث كيفيت زندگي مي تواند راهگشا باشد.
در اينجا ميكوشم مفهوم كيفيت زندگي و كوششهايي كه در جهان براي سنجش و مديريت آن در جريان است، معرفي شوند.
دربارة كيفيت زندگي ميتوان به نكات زير اشاره كرد :
· كيفيت زندگي مفهومي است چند وجهي وپيچيده. ولي در عين حال قابل تعريف و قابل سنجيدني. با رهيافتي ميان رشتهاي ميتوان آن را تعريف كرد و برايش مُدلِ مفهومي ساخت و براساس آن مدل آن را سنجيد. حتي ميتوان خيلي ساده به سراغ مردم رفت و از آنها پرسيد دربارة زندگي چه احساسي دارند و آيا از زندگي لذت ميبرند يا نه.
· كيفيت زندگي بيش از هر چيز امري است نسبي و براي تعريف و سنجش آن معيار مطلق و جامع و جهان شمولي وجود ندارد كه در همه جا مصداق داشته باشد. مفهومي است كه به شدت متأثر از زمان و مكان است. عوامل مؤثر برآن، بسته به دورة زماني و مكان جغرافيايي و شرايط فرهنگي تغيير ميكنند.
· مؤلفههاي كيفيت زندگي بر اساس ارزشهاي فردي و اجتماعي و ملّي تعريف ميشوند. شكي نيست كه واقعيتها و شرايط عيني جامعه و وضعيتِ مادّيِ زندگي فرد نيز در آن نقشي تعيينكننده دارند.
· اما، بايد توجه داشت كه انسان موجودي است كه براساس تصوير ذهني خود از واقعيت ـ نه خود واقعيت ـ زندگي ميكند و رفتارش متأثر از برداشتهاي ذهني و دركي است كه از واقعيت دارد و اين برداشتها و ادراكات، الزامأ با واقعيت انطباق ندارند. افزون بر آن، تصوير ذهني و برداشت هر فرد دربارة واقعيتي معيّن با ديگري تفاوت دارد. بر اين اساس ميتوان گفت كه
1)برداشت ما از شرايط عيني و واقعيت هاي زندگي است كه احساس مان را دربارة زندگي و كيفيت زندگي شكل ميدهد. پس اين شخص است كه بايد احساس كند كيفيت زندگياش مطلوب است يا نه؛ و
2) برداشت افراد در اين باره با يك ديگر يكسان نيست. بر اين اساس شايد بتوان نتيجه گرفت كه ميان ارزيابي جوانان از واقعيتهاي زندگي و مطلوبيّتِ كيفيت زندگي و از آن مهمتر معيارهايي كه براي ارزيابي زندگي خود دارند، با آن چه پدران و مادران و حاكمان و مسؤلان جامعه دارند، تفاوت وجود دارد و اين شكاف، مدام رو به گسترش بوده و عميقتر خواهد شد.
· اما، واقعيت مهمتر آن است كه روانشناسان، دانشمندان مغز و اعصاب و پژوهشگران علومِ شناختي به ما مي گويند كه برداشتها و تصاوير ذهني ـ و به معنايي دقيقتر ، مدلهاي ذهني ـ را ميتوان تغيير داد.
· مديريت كيفيت زندگي يعني تغيير شرايط عيني زندگي در جهت مطلوب، كه وظيفة اصلي حكومت و دولت است، و تغيير مدلهاي ذهني، و برداشت فرد دربارة واقعيت، كه در اختيار فرد است؛ ولي اگر فرد و كيفيت زندگي او در محاسبات حكومت جايي نداشته باشد چه خواهد شد؟ كوشش مستمر فرد در راه تغيير مدلهاي ذهني در شرايطي مؤثر است و توصيه ميشود كه شرايط واقعي زندگي يا نامطلوب نباشد، يا حكومت و دولت، دغدغة آن را داشته باشند كه وضع را بهبود بخشد.
شايد آشنايي و حساس شدن به مفهوم كيفيت زندگي، به دولتها و حكومتها كمك كند در راه مطلوب كردن شرايط عيني زندگي و واقعيت ها گام بردارند و به فرد نيز امكان دهد در قلمرو نفوذ خويش، مديريت كيفيت زندگي خويش را در دست گيرد.
به هر حال كيفيت زندگي پاراديمي است كه با مفاهيم اقتصاد نوين و توسعة پايدار سازگاري معنايي دارد و هم اكنون مورد توجه بسياري از كشورها از جمله انگلستان و كانادا و كشورهاي اسكانديناوي قرار گرفته است. در واقع، به عنوان گفتماني جهاني، واكنشي است طبيعي در برابر آثار و پي آمدهاي ناگوار حكمراني بد و بيخردي رهبران جوامع در مديريتِ كلان توسعه سياسي ـ اجتماعي ـ اقتصادي.
اجازه دهيد كه ابعاد و متغيرهاي كيفيت زندگي را قدري بازكنيم. متغيّرهاي كيفيت زندگي در دو بُعد عيني و ذهني طبقهبندي ميشوند. متغيرهاي عيني متغيرهايي هستند قابل سنجش و مربوط به محيط و شرايط زندگي كه خود در دو بعد فردي و اجتماعي قابل دستهبندياند. مهمترين متغيرهاي عيني به اين شرحاند:
الف) بُعدِ فردي : اين بُعد شامل متغيرهايي است كه رابطة فرد را با شرايط خاص زندگي فرد، از جمله امكانات لازم براي برخورداري از زندگي سالم و راحت تعريف ميكنند. مهمترين اين شرايط به شرح زيراند:
رفاه مادّي: داشتن شغل و درآمد مناسب؛
تغذية مناسب: پژوهشها نشان ميدهد كه ميان تغذية نامناسب سالهاي اوّل زندگي، به ويژه تا دو سالگي و تحريكاتي كه در اين سن مغز دريافت ميكند، با رشد ذهني و از آن مهمتر كسب مهارتهاي اساسي، به ويژه مهارت دست و پنجه نرمكردن با مشكلات زندگي، رابطهاي قوي وجود دارد. ميگويند كمبود چنين مهارتهايي بيش از سيگار و كلسترول باعث مرگ ناشي از سكته قلبي و سكته مغزي شده است. بر پاية اين پژوهشها فراهم آوردن شرايط براي تغذية مناسب نوزادان و كودكان مهمترين وظيفة دولت است. زيرا اينان سرمايههاي انساني آيندة، در جوامعي هستند كه در آن مسائل بيش از پيش پيچيده و تكنولوژيك ميشوند و فرد، بدون مهارت هاي لازم، نميتواند زندگي خود را اداره كند؛
مسكن مناسب و راحت؛
زندگي در محيطي سالم : محيطي براي زندگي سالم است كه شرايط زير را داشته باشد:
ü هواي سالم
ü آب سالم
üزيبايي
üدسترسي به طبيعت
üوجود امنيت فيزيكي : نبود جرم و جنايت و خشونت و كنترل آن با قوانين مناسب و تضمين اجراي اين قوانين از طريق نظام قضايي و انتظامي سالم و كارآمد؛
· سلامتي؛
· دسترسي به خدماتِ با كيفيت (آموزش و بهداشت و درمان و خدمات عمومي از جمله حمل و نقل عمومي و تلفن و آب و برق و خدمات فرهنگي و امكانات تفريحي و به تازگي دسترسي به اينترنتِ پُر سرعت و وسايل ارتباطي مدرن)؛ و
· دسترسي به امكانات ورزشي.
ب) بُعد اجتماعي: انسان ذاتأ موجودي است اجتماعي، و زندگياش در رابطه با ديگراني معنا مييابد كه در سطوح مختلف با او در ارتباطند. بُعد اجتماعي شامل شرايطي است كه رابطة فرد را با ديگران در خانواده و در سازمانهايي كه در آن كار ميكند يا عضويت دارد و در جامعه ـ در رابطه با حكومت و دولت ـ تعريف ميكند. مهمترين اين متغيرها عبارتند از:
· زندگي خانوادگي سالم و راحت. به نظر ميرسد در درياي توفانخيز عصر حاضر، خانواده بهترين لنگرگاهي باشد كه تا به امروز بشر ابداع كرده است. كمك به افراد در كسب مهارتهاي لازم براي مديريت پيچيدة مسائلِ به شدّت غامض شوندة خانوادههاي امروزين، وظيفة راهبردي دولتهاست.
· زندگي سازماني سالم و پربار. به معناي كار در سازماني كه تعادل ميان كار ـ زندگي را برهم نزند. ما بهترين و پربارترين ساعات روزمان ( به طور معمول از 8 يا 9 صبح تا 4 يا 5 بعد از ظهر) و بهترين سالهاي عمرمان (به طور معمول از 23ـ 25 سالگي تا 53 ـ 55 سالگي) را در اختيار سازمانهايي قرار ميدهيم كه در آن كار ميكنيم. يعني باارزشترين بخش عمرمان. پرسش مهم اين است كه سازمانها با آن چه ميكنند؟
· جامعة محلي و كيفيت روابطي كه در آن جريان دارد. رابطه با همسايگان، با اهل محل و كسب و كارهائي كه از آنها خريد ميكنيم و...و.
· دوستان و آشنايان و ميزان صميميت و اعتماد متقابل بين فرد و آناني كه سرماية اجتماعي فرد را تشكيل ميدهند.
· امنيت سياسي: تأمين آزاديها و حقوق اساسي فرد، از جمله آزادي بيان و برخورداري از حقوقي چون حق توسعه و پيشرفت، حق ارتباط، حق اطلاع، حق انتخاب غذا و لباس، حق شاد زيستن و...
· امنيت اقتصادي و اجتماعي.
· فضاي عمومي كشوري كه هويّتِ ملي فرد به آن تعلق دارد و جايگاه و اعتبار آن كشور در جامعه بينالملل و جامعه جهاني. زندگي در جامعهاي امن، باثبات، داراي آيندهاي مطمئن و نويدبخش و داراي نظام حكومتي كه دغدغهاش بهبود مستمر كيفيت زندگي مردم باشد.
اما همانگونه كه گفته شد، انسان با تصوراتش دربارة واقعيت و برداشتها و ذهنيتهايي كه دربارة واقعيت دارد، زندگي ميكند. از اين رو، متغيرها و مؤلفّههاي ذهني كيفيت زندگي نيز از اهميت بالايي برخوردارند و چه بسا بخش مهمي از احساس نارضايتي مردم مرفّه در جوامع پيشرفته ناشي از عوامل ذهني باشد. زيرا در اين جوامع، شرايط عيني مطلوب، براي بخشهاي مهمي از جمعيت، تا حدودي تحقق يافته است. مهمترين معيارهاي ذهني كيفيت زندگي، به اين شرحاند:
· نگاه فرد به زندگي. نگاه فرد به مرگ عزيز، رنج، بيماري، درد، كمبودها، فقرو محدوديتها؛ تعريفي كه شخص از زندگي و معناي آن دارد؛ فلسفهاي كه آگاهانه براي زندگي خويش تعريف كرده، يا ناخودآگاه در ذهن دارد؛ نگاهش به طبيعت و به هستي. به طور كلي جهانبيني فرد كه نگاهش را به زندگي شكل ميدهد. جهانبيني آموختني است .
· اين احساس فرد كه حقوقش، البته حقوقي كه بدان آگاهي دارد، تا چه حد در جامعه تأمين يا پايمال ميشود.
· ارزيابي فرد از اين كه تلاشهاي خانواده و جامعه تا چه حد به بهبود زندگي او و تأمين نيازهايش كمك كرده است.
· نيازهاي فرد، كه به ويژه در جهان امروز، از تركيبي پر تنوع و مدام درحال تغيير برخوردار است. فهرست نيازهاي انسان معاصر به دليل زندگي در محيطي كه به شدت تحت كنترل بازاري است كه محرّكهاش نوآوري است، از مرز هزار نياز گذشته است. موتور اقتصاد مدرن، مصرف لجامگسيخته است و جامعة مدرن بدون رشد مصرف نميتواند به حيات خود ادامه دهد. تبليغات مدرن به هر ترفندي نيازي جديد ميآفريند و شهوتِ داشتن و حرصِ خواستن را در فرد دامن ميزند. به هر حال دامنة نيازهاي مادّيِ انسان مدام رو به گسترش است. ولي انسان در عين حال موجودي است متفكر، خودآگاه، كاوشگر كه با كنترل نيازهاي مادّي و پرداختن به نيازهاي معنوي، ميتواند حلقة تنگِ زندگي مادّي را بشكند و به عرصههايي پا گذارد كه لذتش چيز ديگري است. در اين معنا و با توجه به قابليت شگفتانگيز ذهن انسان در تعريف و بازسازي واقعيت و توانايي دستكاري در جهانبيني، ميتوان گفت نيازهاي معنوي نقشي اساسي در كيفيت زندگي انسان دارند. مهمترين اين نيازها به اين شرحاند:
o كنجكاوي: انسان موجودي است كه با كنجكاوي خود نه تنها به كشف و دستكاري در قوانين بنيادين طبيعت از جمله قوانين مادّه و اطلاعات و ژن دستزده و براي خود سپهري آفريده است متفاوت با سپهر طبيعي و البته مصنوع انسان، بلكه افزون بر آن، ميتواند فارغ از دغدغة كشف يا اختراع و دستكاري و خلق، آزاد و بيخيال به تماشاي طبيعت بنشيند و از درك سحر و افسون و كشف رازهاي آن غرق در حيرت و لذت شود.
o ميل به شناخت و درك و فهم جهانِ پيچيده و پرابهام و گيجكننده.
o تخيّل و تجسّم: ساختن واقعيت به هر شكل آن در ذهن و خيال و تلاش براي تحقق آن در قالب هنر، علم و تكنولوژي.
o ميل شديد به رشد و توسعه و يادگيري مستمر.
o نياز به جستوجوي معنايي براي هستي و سعي در تعريف اين معنا در رابطة خود با ديگران كه تجلّي آن عشق است يا يافتن معنايي در رابطه با طبيعت يا فضا و كيهان يا در رابطه با خدا و با كلّ هستي.
o نياز به خودشكوفايي و تعالي و توسعة مستمر كه به گفته ابراهام مزلو، روانشناس، عاليترين سطح نياز انسان است.
امروزه انقلاب اطلاعات و ارتباطات، فرصتهاي بسياري براي ارضاي نيازهاي معنوي انسان ـ انسان بازيگر و انسان كاوشگر و انسان تماشاگرـ فراهم آورده است. همانگونه كه پژوهشها نيز نشان ميدهند، دامن زدن به اين نيازها، برخلاف نيازهاي مادّي، به فرد اين احساس را ميدهد كه زندگياش از كيفيتي درشأن انسان برخوردار است.
براي سنجش كيفيت زندگي در جوامع گوناگون ابزار بسياري تدوين شده است. اقتصاددانان، به دليل داشتن ابزاري قوي براي سنجش، براساس پيش فرضهاي خود، نخستين كساني بودند كه به طور غيرمستقيم به اين امر پرداختند. توليد ناخالص داخلي (GDP) اولين شاخصي بود كه اقتصاددانان براساس پيش فرضهاي زير براي سنجش پيشرفت اجتماعي و به طور تلويحي كيفيت زندگي تدوين كردند:
انسان موجودي است كه با منطق اقتصادي زندگي ميكند
منطق اقتصادي حكم ميكند كه انسان رقابت جو و بيشينهساز شود
اگر شرايط اقتصادي مطلوبي فراهم آيد، كيفيت زندگي انسان به خودي خود بهبود مييابد. چون در اقتصاد شكوفا و توسعه يافته، نيازهاي اساسي انسان تأمين خواهد شد.
منتقدان ميگويند كه نه اين فرضها درست است و نه توسعة اقتصادي به معناي خاص آن به بهبودِ كيفيت زندگي مردم انجاميده است. مردم در كشورهاي توسعه يافته به رفاه اقتصادي دست يافتهاند ولي احساس نميكنند زندگيشان از كيفيت مطلوبي برخوردار است. پس رشد توليد ناخالص داخلي كه معرّف رشدِ اقتصادي است، نميتواند معيار بهبود كيفيت زندگي مردم تلقي شود. از سوي ديگر، به نظر ميرسد ميزان بالاي مصرف منابع طبيعي ـ متغيّر همبستة رشد اقتصادي ـ سطح و كيفيت زندگي مردم را بهبود نبخشيده است و اين در حالي است كه ميتوان بدون مصرف اضافي، زندگي خوبي براي مردم فراهم آورد. براي حل اين مشكل شاخصهاي ديگري تدوين شد كه متغيرهاي اجتماعي را نيز در بر ميگرفت.GPI [2]، با 18 متغير، از آن جمله است. اين شاخص با افزودن متغيرهايي چون بيكاري و اشتغال نيمه وقت تا مرگ و مير در تصادفات و آلودگي و هزينههاي نظامي، سعي كرده است ضعف نگاه اقتصادي را جبران كند. شاخص FISH[3] نيز در دهة 1970 تدوين شد و با 16 متغير، بيشتر به بهداشت اجتماعي توجه دارد. يا HDI[4] كه شاخص توسعة انساني است و با نگاهي جامع سعي دارد به همة ابعاد كيفيت زندگي از جمله ابعاد اجتماعي ـ سياسي، توجه كند. اين شاخص دو شاخص فرعي نيز دارد به نام شاخص توسعه جنسيتي(GDI)[5] كه وضعيت زنان را در جامعه ميسنجد و شاخص فقر انساني.(HPI)[6] شاخص توسعة انساني در سال 1975 توسط محبوبالحق طراحي شد و از آن سال تاكنون هر ساله توسط برنامة توسعه سازمان ملل(UNDP) وضعيت كشورها را مورد سنجش قرار داده و آنان را رتبهبندي ميكند. در شهرهاي امريكا و كانادا و اروپا نيز شاخصهايي براي سنجش كيفيت زندگي شهري وجود دارد. [7]
اما، مؤسسهEIU [8] نيز شاخصي با نام شاخص كيفيت زندگي تدوين كرده كه در سال 2005، براساس 9 متغير زير كه بيشتر از نوع شرايط عيني است، 111 كشور از جمله ايران را مورد سنجش و رتبهبندي قرار داده است :
رفاه مادّي كه با GDP سرانه و PPP [9] (قدرت برابري قيمت) سنجيده ميشود
اميد به زندگي به سال
امنيت و ثبات سياسي
زندگي خانوادگي: نسبتِ طلاق به ازاي هر 1000 نفر جمعيت
زندگي اجتماعي: ميزان حضور در تشكلها و محافل اجتماعي و مكانهاي مذهبي
آب و هوا و جغرافيا: مطلوب بودن آب و هوا بر حسب گرما و سرما
امنيت شغلي: ميزان بيكاري
آزاديهاي سياسي و مدني
نابرابري جنسيتي: نسبت درآمد متوسط زنان به مردان
در رتبهبندي EIU در سال 2005، ايران در ميان 111 كشور، در كيفيّت زندگي بر اساس متغيرهاي 9 گانه، رتبة 88 ام را كسب كرده است.
شاخصهايي كه برشمرديم، به وجه ذهنيِ كيفيّت زندگي توجهي ندارند. اما، مؤسسه nef (بنياد اقتصاد نوين)[10] كه سازماني است غيرانتفاعي و فعال در زمينة بهبود كيفيت زندگي، شاخصي تدوين كرده به نام "شاخص سيّارة خوشبخت" كه در آن تركيبي از متغيرهاي ذهني و عيني مورد سنجش قرار ميگيرند. در گزارش سال 2005 اين مؤسسه، مدلي ارائه شده كه در آن فرايند تبديل منابع به كيفيت زندگي اينگونه تعريف ميشود: منابع سيّارهاي به عنوان نهاده از طريق10 ابزار بايد به بازدهاي تبديل شوند كه چيزي نيست جز عمر طولاني و زندگي شاد براي مردم. اين ابزار دهگانه عبارتند از:
· حكومت و حاكميت
· جامعة محلي (مديريت شهري)
· تكنولوژي
· بهداشت و درمان
· آموزش و پرورش
· خانواده
· ارزشها
· اقتصاد
· اشتغال
· مصرف
سؤال اساسي اين است: آيا در جوامع موجود ـ والبته ايران ـ ابزار دهگانة فوق، منابع طبيعي جامعه را به گونهاي به خدمت گرفتهاند كه مردم زندگي شاد و خوبي داشته باشند يا نه؟ در پاسخ به اين سؤال، nef با استفاده از شاخصي كه بر مبناي همان مدل طراحي شده، كشورها را ارزيابي و رتبهبندي ميكند.[11] در گزارش 2005 اين مؤسسه، عنوان گزارش از "شاخص سيّارة خوشبخت " به "شاخص سيّارة بدبخت" تغيير يافته است. نويسندگان گزارش ميگويند علت اين تغيير نام آن است كه طبق داده هاي موجود، هيچ كشوري نتوانسته در اين زمينه عملكرد مناسبي داشته باشد! در همين گزارش، به رغم عنوان ، همچنان از شاخص سيّارة خوشبخت استفاده شده كه بر مبناي فرمول زير محاسبه شده است:
(رضایت از زندگی x امید به زندگی) = شاخص سیاره خوشبختی آسیب های اکولوژیک
( "رضایت از زندگی ضرب در امید به زندگی" تقسیم بر "آسیب های اکولوژیک")
در گزارش 2005 مؤسسه nef، از مناطق مختلف جهان، 178 كشور از جمله ايران ارزيابي شدهاند و براي هر يك از كشورها امتياز سه متغير ـ رضايت از زندگي و اميد به زندگي و آثار اكولوژيك ـ و امتياز شاخص تعيين شده است. نكتة جالب در اين تحقيق آن است كه مخرج كسر (آثار اكولوژيك) كه در واقع آسيبهاي وارده بر محيط زيست است، براي كشورهاي پيشرفتة صنعتي و كشورهاي داراي آهنگ بالاي رشد اقتصادي، به مراتب بزرگتر از كشورهاي فقير و عقب مانده است. همين امر امتياز كشورهاي توسعهيافته را در شاخص پايين آورده است. امريكا در آثار اكولوژيك، با امتياز 5/9 بيشترين و هائيتي با 5/0 كمترين امتياز را دارند. آثار اكولوژيك در اين گزارش چنين تعريف شده است: ميزان زمين مورد نياز (به هكتار) در هر كشور براي حفظ سطح موجود مصرف جمعيت و توسعة تكنولوژيك و كارايي منابع. عناصر اصلي اين متغير عبارتنداز: سطح زمين بهرهبرداري شده براي كشت و برداشت موادغذايي، درخت و سوختهاي بيولوژيكي، و سطحي از دريا كه براي ماهيگيري استفاده ميشود و از آن مهمتر، ميزان زميني كه براي حمايت از حياتِ سيّاره از جمله جذب و جداسازيِ اكسيددوكربنِ حاصل از سوختهاي فسيلي لازم است.
در گزارش nef (سال 2005) امتياز ايران در رضايت از زندگي، 6 از10 و در حدّ متوسط و در اميد به زندگي، با ميانگين 4/70 سال در گروه متوسط و در آثار اكولوژيك، با امتياز 1/2 در منطقة قرمز قرار دارد. در شاخص سيّارة خوشبخت نيز، امتياز ايران 47/2 و رتبة آن 67 است. كشور وانوتو در درياي كارائيب، رتبة اوّل و امريكا رتبة 150 را كسب كرده است. در گروه 8 كشور پيشرفتة جهان، كه در صدر جدول توليد ناخالص داخلي جهان قرار دارند، بهترين رتبه متعلق به ايتاليا ـ 66 ام ـ و بدترين متعلق به امريكاست. كشور بوتان، پيشگام معرفي شاخص خوشبختي ناخالص داخلي به جاي شاخص اقتصادي توليد ناخالص داخلي، در اين تحقيق، با امتياز 61/1، رتبة 13ام و در رضايت از زندگي، نمرة 6/7 را به دست آورده است.[12]
در اين تحقيق، كشورهايي كه در آنها رضايت از زندگي بالا بوده است، در مقايسه با كشورهايي كه مردم از زندگيشان راضي نبودهاند، از سرماية اجتماعي قويتري برخوردارند. در اين كشورها مردم در انواع فعاليتها از جمله فعاليتهاي ورزشي و اجتماعي و فرهنگي و سياسي مشاركت بيشتري دارند.
اما، شاخصهايي كه معرفي شد، بر كيفيت زندگي تأكيد دارند. حتي شاخص سيّارة خوشبخت نيز بيشتر دربارة كيفيت زندگي است تا خوشبختي. حال اگر توسعة اقتصادي و پيشرفتهاي اجتماعي و سياسي و اصولأ كيفيت زندگي به احساس خوشبختي در مردم منجر نشود، اين تلاشها چه فايدهاي خواهد داشت؟ حق با صاحب نظران توسعة اقتصادي است كه ميگويند در كشورهاي پيشرفته و توسعه يافته، به يُمن مديريت اقتصادي كارامد، سطح زندگي مردم به طور متوسط بهبود يافته و بخشهاي مهمي از جمعيت اين كشورها از موهبت رفاه مادّي برخوردارشده اند. ولي پژوهشها، به ويژه تحقيقات اقتصاددانان نوانديش معاصر، نشان ميدهد كه احساس خوشبختي به همان نسبت بالا نرفته است. [13] شواهد زيادي وجود دارد دال بر اين كه ثروت خوشبختي نميآورد. به محض دسترسي به امكانات زندگي راحت، از جمله غذا و آب و مسكن و لباس مناسب، پول بيشتر افراد را خوشبختتر نكرده است. در انگلستان اين سطح از درآمد 10 هزار پوند و در امريكا، اين رقم 40 هزار دلار در سال است.
خوشبختي چيست و آيا مي توان آن را سنجيد؟
شايد جامعترين مدل مفهوميِ خوشبختي متعلق به پژوهشگران بهداشترواني باشد كه در اين زمينه كارهاي باارزشي انجام دادهاند. اينان خوشبختي را يكي از مؤلّفههاي بهزيستيِ ذهني (subjective well-being) ميدانند. از ديد آنان، جلوههاي گوناگون بهزيستي ذهني، نشانة سلامت رواني است. بهزيستي ذهني به معناي ذهنيّتي است كه فرد دربارة كيفيت زندگياش دارد و تا حدّ بسيار شبيه معيارهاي ذهنيِ كيفيت زندگي است. جامعترين مدلي كه در اين باره موجود است، متعلق به كوري كيز (Corey Keyes) است[14] كه براي بهزيستي ذهني سه وجه قائل است:
· بهزيستيِ احساسي[15]: كه دو بُعد دارد: بُعد اوّل، داشتن احساس خوب و نداشتن احساس بد به زندگي است. اين بُعد همان خوشبختي است و ماهيّتي احساسي دارد. بُعد دوم، رضايت كلي از زندگي است كه ماهيّتي شناختي دارد. در صورتي فرد از بهزيستي احساسي بالايي برخوردار خواهد بود كه بگويد از زندگياش راضي است واغلب اوقات نسبت به زندگي احساس خوبي دارد، نه احساس بد. نگاهي به تاريخ فلسفه، نشان مي دهد كه بهزيستي احساسي، كه معرّف زندگي خوب است، همواره از جانب متفكران سرشناسي چون اپيكور، هابز، استوارت ميل، آكويناس و بنتام مورد تأكيد قرار داشته است.
· بهزيستي رواني[16]: نشانگر چالشهايي است كه فرد در تلاش براي انجام امور زندگي و تحقق استعدادهاي منحصر به فردش با آن مواجه مي شود و شامل شش بُعد زير است:
1. خود را قبول داشتن [16]: به معناي داشتن ارزيابي مثبت از خود و زندگي خويش؛
2. رشد شخصي: اين حس كه شخص مدام در حال رشد و توسعه است؛
3. داشتن هدف در زندگي: اين باور كه زندگي فرد پرمعنا و هدفمند است؛
4. رابطة مثبت با ديگران؛
5. تسلط بر محيط: توانايي ادارة زندگي و جهانِ پيرامون به شيوهاي اثر بخش؛ و
6. خودمختاري: احساس تسلط بر نفس.
· بهزيستي اجتماعي[17]: معرّفِ ارزيابي فرد از كيفيت عملكردش در محيط اجتماعي است و پنج بُعد دارد:
1. انسجام اجتماعي[18]: ارزيابي فرد از كيفيت رابطهاش با اجتماع و جامعة محلي و اينكه شخص تا چه حد احساس ميكند كه با ديگراني كه واقعيت اجتماعي زندگيش را تشكيل ميدهند (همسايگان، همكاران،...) وجه مشترك دارد و تا چه حد به جامعة محلي و اجتماع خويش احساس تعلق ميكند؛
2. تأثير اجتماعي[19]: ارزيابي فرد از ارزشي كه براي جامعه دارد و اين باور كه در جامعه عضوي است مؤثر و مهم و در اين دنيا وجودي است باارزش؛
3. پيوستگي اجتماعي[20]: ادراك فرد دربارة كيفيت سازماندهي و نحوة عمل دنياي اجتماعي و دغدغة فهم اين دنيا. پيوستگي اجتماعي مترادف است با معنادار بودن زندگي و شامل ارزيابي فرد است از اين كه جامعهاي كه در آن زندگي ميكند، قابل فهم، حساس و قابل پيشبيني است؛
4. تعالي اجتماعي[21]: ارزيابي فرد است از پتانسيلها و مسير حركت جامعه و احساس اين كه جامعه پتانسيلهايي دارد كه به كمك نهادها و شهروندانش محقق شده اند؛ و
5. پذيرش اجتماعي: نگاه مثبت به طبيعت انسان و احساس راحتي در رابطه با ديگران و اعتماد به ديگران، و اين باور كه ديگران مي توانند مهربان و سختكوش باشند.
كيز، يازده بُعدِ بهزيستيِ رواني و اجتماعي را نشانة كاركرد مثبت ميخواند. و ميگويد، اگر فرد شرايطِ دو بُعدِ بهزيستيِ احساسي (احساس خوب و رضايت از زندگي) و يازده بُعدِ كاركردِ مثبت را داشته باشد، از سلامت رواني برخوردار است. وي اين وضعيت را بالندگي [22] مينامد. افراد بالنده احساس خوبي به زندگي دارند و در رابطه با ديگران و در جامعه، فعال و سازنده اند. كيز نبود سلامت رواني را پژمردگي [23] ميخواند. افراد پژمرده، احساس خوبي به زندگي ندارند و كاركرد رواني و اجتماعي شان مشكل دارد. اين افراد دچار يأس و نوميدي هستند و زندگي خود را پوچ و خالي ميبينند. اين وضعيت با افسردگي تفاوت دارد. در مطالعات كيز، در چنين افرادي نشانههاي افسردگي مشاهده نشده است.(كيز، 2002). در بسياري از جوامع از جمله، امريكا و ايران، پژمردگي زنگ خطري است كه به ويژه جوانان را تهديد ميكند. در مطالعة باارزشي كه اخيراً مسعود نصرتآبادي و محسن جوشانلو ـ روانشناسان دانشگاه علامه طباطبايي و دانشگاه تهران ـ بر روي نمونهاي مركب از 224 نفر از دانشجويان دانشگاه انجام دادهاند، با استفاده از مدل سه وجهي كيز دربارة بهزيستي ذهني، و بر اساس تعريف كيز از سلامت رواني، دريافتند كه 6/15 درصد از دانشجويان مورد مطالعه (35 نفر) بالنده و 9/17 درصد (40 نفر) پژمردهاند. [24]
از شاخص بهزيستي ذهني، دانشگاه ميشيگان در پروژهاي با نام "مطالعات ارزش هاي جهاني" كه بيست سال سابقه دارد، براي ارزيابي و رتبهبندي كشورها از نظر خوشبختي استفاده كرده است. [25] در گزارش 2004 اين دانشگاه، 79 كشور رتبهبندي شدهاند. هشت رتبه اول از نظر خوشبختي ، به ترتيب، به كشورهاي پورتوريكو، مكزيك، دانمارك، كلمبيا، ايرلند، سويس، هلند و كانادا تعلق دارد. در اين رتبهبندي، امريكا رتبة 15 و ايران رتبه 48 را كسب كرده است. همين بررسي نشان ميدهد كه براي امريكاييها، احساس خوشبختي مهمتر از پول و سلامت اخلاقي و حتي رفتن به بهشت است. در كل جهان، كمتر از 65 درصد مردم، احساس خوشبختي در حدّ متوسطي را ابراز داشتهاند. امريكايياني كه درآمدشان بيش از 10 ميليون دلار در سال است، خود را كمي خوشبختتر از امريكاييان عادي دانستهاند. طبق يافتههاي همين تحقيق، يك چهارم جمعيت امريكا، به افسردگي ملايم دچار هستند.
اما، خوشبختي به عنوان پديدهاي مستقل، موضوع مطالعة علم خوشبختي[26] است. علم خوشبختي، پس از گذشت چند دهه، هنوز دورة نوزادي خود را طي ميكند. دانشمندان رشتههاي گوناگون به اين نتيجه رسيدهاند كه خوشبختي پديدهاي است هر چند سيّال و بسيار انتزاعي، ولي هم قابل تعريف است و هم قابل سنجش. آنان سعي دارند خوشبختي را تعريف كنند و با استفاده از روش علمي آن را بسنجند و عوامل مؤثر و آثار آن را شناسايي كنند. تاكنون در زمينة خوشبختي تحقيقات بسياري انجام شده كه از روشهاي تحقيق كمّي چون تحقيق آزمايشگاهي، بررسي آماري و مطالعة طولي و تحقيق كيفي استفاده كردهاند. نمونهاي از اين روشها عبارتند از:
1. گزارشهايي كه خود شخص ارائه ميدهد، درباره احساسي كه در لحظه نسبت به زندگي دارد و ارزيابي اش از وضع موجود و بيان ميزان رضايتي كه از زندگي دارد؛
2. گزارشهاي فرد دربارة تجربه هاي قبلي خويش در زندگي؛
3. گزارش نزديكان دربارة فرد؛
4. استفاده از كامپيوتر جيبي براي ثبت احساس و احوالات شخص و گزارش عوامل محيطي به طور سيستماتيك در فواصل زماني از چند روز تا چند هفته يا چند ماه توسط خود شخص و سنجش اعتبار دادهها با استفاده از ابزاري براي ثبت علائم بيولوژيك چون ضربان قلب و سطح هورمون و واكنشهاي عصبي؛
5. تركيبي از سه روش فوق؛
6. بررسي رفتار فرد در شرايط آزمايشگاهي و كنترل شده؛ و
7. بررسيهاي آماري بر روي نمونه هاي بزرگ ملي و منطقهاي و جهاني. [27]
خوشبختي در آغاز در قلمرو فكري فيلسوفان و متفكران الهيات قرار داشت؛ ولي سپس به بركت پيدايش متدولوژيهاي پيشرفته، كانون توجه روان شناسان و دانشمندان بهداشت رواني قرار گرفت. جامعه شناسان و مردم شناسان نيز به آن نيم نگاهي داشتهاند. ولي نكتة جالب توجه اين است كه در سالهاي اخير اقتصاددانان وارد بحث خوشبختي شدهاند. از آن مهمتر، گروهي از دانشمندان مغز و اعصاب نيز به طور جدي در اين زمينه مطالعة علمي را آغاز كردهاند. اينان معتقدند كه هر پديدهاي از نوع خوشبختي بازتابي است از فعاليت مغز كه ميتوان كانون آن را در مغز شناسايي كرد. در كنفرانس اخير انجمن متخصصان مغز و اعصاب امريكا كه در واشنيگتن دي.سي. برگزار شد، از دالائي لاما براي سخنراني دعوت شده بود. وي با چند اعتراف حضار را غرق در حيرت كرد. وي چنين اظهار داشت: «به اين نتيجه رسيدهام كه مغز انسان معمولي مسئله ساز است و اعتراف ميكنم كه هنوز نتوانسته ام رنج و ترس را از خود دور سازم . براي شناخت بهتر، به شما روي آوردهام.»
مهمترين يافتههاي پژوهشي اقتصاددانان و جامعهشناسان و روانشناسان را در بارة خوشبختي ميتوان چنين خلاصه كرد [28]:
1. خوشبختي، احساسي است مطبوع دربارة زندگي و تجربه اي است لذت بخش كه فرد در زندگي دارد و اغلب پس از آن كه از دست رفت شخص به وجود آن پي ميبرد.
2. شخص با پول ميتواند ميزان معقولي خوشبختي بخرد. ولي براي يك فرد معمولي دوبرابر شدن حقوق، اثر به مراتب كمتري بر خوشبختي دارد تا حوادث مهم زندگي چون ازدواج؛ ولي در سطح جامعه موضوع فرق دارد. در تمام كشورهاـ دست كم در غرب كه تقريبأ همة پژوهشهاي مربوط به خوشبختي در آن جا انجام شده ـ با افزايش ثروت در جامعه، مردم خوشبختتر نشدهاند.
3. خوشبختي با سن، رابطه اي U شكل دارد. احساس خوشبختي در سنين آغازين و پاياني عمر در بالاترين حدّ است.
4. زنان نسبت به مردان احساس بهتري به زندگي دارند.
5. بيكاري و طلاق بدترين تأثير منفي را بر خوشبختي دارد.
6. تحصيلات، حتي با كنترل تأثير درآمد، با خوشبختي همبستگي مثبت دارد.
7. در همة جوامع صنعتي (و نيز شايد در كشورهاي در حال توسعه، به رغم كافي نبودن شواهد جمع آوري شده) ساختار معادلة خوشبختي شكل واحدي دارد. به بياني ديگر، الگوهاي آماري گسترده، در همة كشورهاي بررسي شده، يكسان است.
8. شواهدي موجود است، مبتني بر مطالعات طولي، كه نشان ميدهد اين امر در مورد گروههاي مردم نيز صادق است.
9. انسان از توان انطباق بالايي برخوردار است. اثر حوادث خوب و بد زندگي باگذشت زمان تا حدي از بين ميرود. مردم به رنج و كمبود و لذت و رفاه هر دو عادت ميكنند.
10. امور نسبي اهميت بسيار دارند. افراد خود را با يكديگر مقايسه ميكنند. ثروتمندان در مقايسة خود با فقرا احساس خوبي مييابند و فقرا در مقايسة خود باافراد ثروتمندتر رنج ميبرند. ولي پژوهشهايي نيز نشان دادهاند كه مقايسه خود با افراد برتر، به فرد نيرو و اميد ميبخشد و موفقيت ديگري ميتواند الهام بخش شود. يافتههاي پژوهشي كه بر احساس نابرابري تمركز دارند به چند نكته اشاره ميكنند.
اوّل، پژوهشهاي تجربي نشان دادهاند كه براي مردم مهم است كه در مقايسه با ديگران با آنان چگونه رفتار ميشود. در اين آزمايشها افرادي كه احساس نابرابري و تبعيض داشتهاند، نشان دادند كه به خاطر رفع تبعيض از خود، حتي حاضرند ديگران را بيازارند.
دوم، در مطالعات آماري بزرگ، ابراز احساس رضايت از زندگي، بستگي دارد به حقوقي كه فرد نسبت به متوسط حقوق يا در مقايسه با مبناي حقوق دريافت ميدارد.
سوم، نابرابري حقوق و دستمزد، با كنترل بسياري از متغيرها، در جامعه يا در يك منطقه، احساس خوشبختي را كاهش ميدهد. البته اين تأثير چندان زياد نيست.
11. ولي اين انسان است كه حق انتخاب دارد. ميتواند آگاهانه تعيين كند چه ميزان كافي است و با چه كسي خود را مقايسه كند و چه معياري را براي مقايسه برگزيند. همانگونه كه پژوهشگران نشان دادهاند، براي انسان دستاوردهاي مادّي خيلي زود عادي ميشود. ولي اين امر در مورد پديدههاي پرمعنايي چون دوستي و هدف متعالي چندان صادق نيست.
در تحقيقات ديگري كه انجام شده، ساير عوامل بسيار مؤثر بر احساس خوشبختي، به ترتيب اهميت عبارتند از:
· روابط اجتماعي: داشتن خانواده و دوستان صميمي و پشتيبان و حمايتگر و روابط گسترده و عميق و دوستيهاي پايدار. پروفسور اسوالد، اقتصاددان دانشگاه هاروارد، در فرمولي نشان داده كه تأثير دوستي بر خوشبختي بيش از درآمد صرف است. او ميگويد50 هزار پوند لازم است تا اثر نداشتن دوست جبران شود! [29] ازدواج نيز نقشي مهم دارد. مطالعات نشان داده كه به طور متوسط ازدواج 7 سال بر طول عمر مردان و 4 سال بر طول عمر زنان ميافزايد.
· پژوهشها نشان داده كه تلف كردن وقت در رفت و آمد ميان محل كار و خانه، نه تنها خود تجربه اي است تلخ، بلكه بر جنبههاي ديگر زندگي نيز اثر منفي دارد. از جمله بر سرماية اجتماعي كه با خوشبختي رابطهاي قوي دارد. سرماية اجتماعي از مجموعة روابط اجتماعي و اعتمادي كه به ديگران داريم و پيوندهاي ما با خانواده و دوستان و آشنايان تشكيل ميشود. پروفسور پاتنام از دانشگاه هاروارد، در تحقيقي نشان داده كه با هر10 دقيقهاي كه در امريكا صرف رفت و آمد ميشود، 10درصد از ميزان معاشرت و روابط اجتماعي كاهش مييابد. به اين معنا كه براي حضور در مهمانيها و گردهماييهاي خانوادگي و دوستانه،10 درصد وقت كمتري صرف ميشود. توصية صاحب نظران و پژوهشگران اين است كه تاحد امكان به كساني كه دوست داريم، وقت بيشتري اختصاص دهيم و براي اين كار چارهاي نيست جز آن كه در صورت داشتن حق انتخاب، خانه و محل كار نزديك هم باشند. از آن مهم تر افراد از انتخاب محل كاري دور از خانه منع شوند.
احساس موفقيت در كار يا در تحصيل
داشتن هدفي مهم در زندگي و تعريف معنايي براي زندگي، برخاسته از ارزشهايي كه براي فرد اهميت خاص داشته باشد و تلاش در راه تحقق آن هدف، هدفي كه فرد احساس كند ارزش آن را دارد كه عمر خود را در راه تحقق آن صرف كند و با توانايي ها و علايق و استعدادهايش نيز سازگار باشد.
البته اين تحقيقات به عوامل ديگري نيز اشاره دارند، ازجمله:
· احساس رشد و يادگيري مستمر؛
· سلامتي؛
· اشتغال مستمر؛
· داشتن فرصت و امكان براي تفريح؛
· وابستگي به چيزي برتر از خويشتن؛ و
· نگاه مثبت به زندگي
برخي از پژوهشگران نيز نشان داده اند كه احساس خوشبختي، فرد را در برابر عوامل استرسزا و بيماريزا حفاظت ميكند و باعث طول عمر، سلامتي و انعطاف و عملكرد خوب ميشود. براي مثال، دريافتهاند كه عمر كساني كه احساس خوشبختي بيشتري داشتند و شادتر بودند، 9 سال طولانيتر بود. براي سيگاريها اين رقم به 6 سال ميرسد. همچنين دريافتهاند كه از دست دادن همسر و از دست دادن شغل دو رويداد مهمي است كه مي تواند باعث احساس بدبختي به نسبت پايدار شود. با از دست دادن همسر چند سال طول مي كشد تا فرد به حال عادي بازگردد.
نكته مهم اين است كه چند دهه تحقيق هر چند توانسته عوامل مؤثري را كه رابطهاي قوي با خوشبختي دارند، شناسايي كند، ولي هنوز ميان اين عوامل و خوشبختي رابطة عِلّي به دست نيامده است.
خوشبختي نه تنها توجه دانشمندان را به خود جلب كرده است، بلكه اندكاندك در محافل سياستمداران نيز براي خود جايي مييابد. اصطلاح Politics of Happiness به تازگي وارد واژگان اين حوزه شده و دربارهاش مطالب زيادي نوشته شده است. صاحب نظران چنين استدلال ميكنند كه حكومتها تا به امروز، در زمينة توليد ثروت تلاش كردهاند ولي چون اين ثروت به احساس خوشبختي در مردم تبديل نشده، دولتها بايد كانون توجه و اولويتهاي خود را تغيير دهند. اين انديشه تازگي ندارد. فيلسوفان بسياري در اين باره سخن گفتهاند. از جمله در اواخر قرن هجدهم فيلسوف انگليسي جرمي بنتام بر اين موضوع تأكيد داشت. آنچه تازگي دارد اين است كه براي سياستمداراني كه در جوامع مدرن امروزين ، به شدت تحت تأثير فشار مسائلي چون تروريسم و امنيت و ائتلاف هاي منطقهاي و جهاني و رقابت بيرحمانه در عرصههايي چون تجارت بينالملل و بازارهاي به سرعت در حال نوشدن تكنولوژي و كالا و امثال آن يا فشارهاي زيست محيطي قرار دارند، بهبود احساس خوشبختي مردم به چالشي اساسي تبديل شود.
در سال 1999، توني بلر، نخست وزير وقت انگلستان، دربارة كيفيت زندگي و شيوههاي دستيابي به آن مقالهاي نوشت و در آن اذعان كرد كه دولتها فراموش كردهاند كه پول همه چيز نيست و موفقيت دولت ها فقط با GDP سنجيده ميشود. حال آن كه ايجاد بهترين كيفيت زندگي براي مردم، مهمتر از تمركز صرف بر رشد اقتصادي است. وي ادامه ميدهد كه براي ما راه حل آن است كه براي سنجش عملكردمان ابزار ديگري بيابيم. چنين بود كه توسعة پايدار با تأكيد بر كيفيت زندگي در دستور كار دولت انگلستان قرار گرفت
ديويد كامرون، رهبر حزب محافظه كار انگليس نيز گفته است كه نبايد صرفأ به اين بينديشيم كه چگونه جيبهاي مردم را از پول پر كنيم. بلكه بايد فكر كنيم چگونه دل هاي مردم را مملو از احساس شادي و نشاط سازيم.
به نظر ميرسد بارقههايي از اميد، دست كم در كشور انگلستان پديدار شده باشد. اين انديشه در ميان سياستمداران اين كشور در حال رواج است كه دغدغة سياست بايد تأمين بيشترين احساس خوشبختي براي مردم باشد. خوش بينان چنين پيش بيني ميكنند كه در 10 سال آينده عملكرد حكومتها در جهان بر مبناي كوشش آنان در راه خوشبخت كردن مردم ارزيابي شود. در سال 2002، واحد استراتژي در دفتر نخست وزيري انگلستان، سميناري برگزار كرد كه موضوع آن رضايت از زندگي بود. در اين سمينار سعي شد سياستهاي دستيابي به خوشبختي مورد بحث قرار گيرند. چند ماه پس از آن، دفتر نخست وزيري مقاله اي تحليلي منتشر كرد كه به مباحث زير پرداخته بود:
· تأثير خوشبختي بر سياست هاي گوناگون،
· شاخص خوشبختي،
· آموزش خوشبختي به مردم (پژوهش ها نشان داده كه شركت مردم در برنامه هاي آموزشي 2 تا 10 هفتگي، تا 25 درصد احساس خوشبختي را تقويت كرده است.)

































